تبليغاتX
باغ باران

باغ باران

ادبي

 

يه حرفایی همیشه هست که از عمق نگاه پیداست

از اون حرفای تلخی که مثه شعر فروغ زیباست

از اون حرفا که یک عمره به گوش ما شده ممنوع

 از اون حرف های بی پرده شبیه شعری از شاملو

 از اون حرفا که میترسیم             از اون حرفا که باید زد

از اون درد دلای خوب                   از اون حرفای خیلی بد

 نگفتی و نمیگم ها حقیقت های پنهونی

از اون حرفا که میدونم

 از اون حرفا که میدونی

 به زیر سقف این خونه   منم مثل تو مهمونم

 منم مثل تو میدونم      تو این خونه نمی مونم

 یه حرفایی همیشه هست

که از درد توی سینه ست

 مثه فریاد نسلی که

پر از عشق و پر از کینست

 پر از ناگفته هایی که

خیال کردیم یکی دیگه

دلش طاقت نمیاره

همه حرفامونو میگه

 میگه میگه همیشه آخر حرفا

پر از حرفای ناگفته ست

 همیشه حال ما اینه

 همیشه دنیا آشفته ست

 به زیر سقف این خونه منم مثل تو مهمونم

  منم مثل تو میدونم       تو این خونه نمی مونم

 به زیر سقف این خونه     منم مثل تو مهمونم

منم مثل تو میدونم        تو این خونه نمی مونم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 21:9  توسط سهند  | 

آرامش

 

پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل ، آرامش راتصویرکند.نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند.آن تابلو ها ، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهای آرام کودکانی که در خاک می دویدند ، رنگین کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.اولی ، تصویر دریاچه ی آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود.در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید، و اگر دقیق نگاه می کردند، در گوشه ی چپ دریاچه، خانه ی کوچکی قرار داشت، پنجره اش باز بود، دود از دودکش آن بر می خواست، که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است.تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد.اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تیز و دندانه ای بود.آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای تاریک بود، و ابرها آبستن آذرخش، تگرگ و باران سیل آسا بود.این تابلو هیچ با تابلو های دیگری که برای مسابقه فرستاده بودند، هماهنگی نداشت.اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد، در بریدگی صخره ای شوم، جوجه پرنده ای را می دید.آنجا، در میان غرش وحشیانه ی طوفان ، جوجه گنجشکی،آرام نشسته بود. پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ی جایزه ی بهترین تصویر آرامش،تابلو دوم است. بعد توضیح داد  :آرامش، آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا بی مشکل،بی کار سخت یافت می شود ، چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت ، آرامش در قلب ما حفظ شود.این تنها معنای حقیقی آرامش است ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم دی 1389ساعت 21:35  توسط سهند  | 

ای که گفتی عشق را هجران درمان می کند

کاش می گفتی هجران را چه درمان می کند؟

+ نوشته شده در  جمعه سوم دی 1389ساعت 17:38  توسط سهند  | 

 

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد

نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید

بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند

مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید

موعد عروسی فرا رسید

زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهرهم که کور شده بود

همه مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد

۲۰سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت،

مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشودهمه تعجب کردند

مرد گفت: من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 20:35  توسط سهند  | 

وصيت نامه زنده ياد حسين پناهي ( هنرپيشه و شاعر)

 

در مجلس ختم من گاز اشک آور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند...

قبر مرا نیم متر بیشتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.

بعد از مرگم، انگشتهای مرا به رایگان در اختیار اداره انگشتنگاری قرار دهید.

به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!

ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک کاری کنند.

عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب اکیدا ممنوع است.

بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.

کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!

مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند!

روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.

دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!

کسانی که زیر تابوت مرا میگیرند، باید هم قد باشند.

شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.

گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد!

از اینکه نمیتوانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می‌طلبم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 20:4  توسط سهند  | 

اي مجنون

اي دل و ديده ات بيهوده پر خون

بدان كه به زمانه ما ليلي تحفه اي بيش نيست!

ليلي آن نيست كه بسوزاند و بر باد دهد

دين و آيين ترا

هجر او تلخ كند كام ترا

او به هر لبخندي خنديده است

پيش هر دلبندي خوابيده است

گر ترا باز ميلي هست

من ترا مي برمت

سر هر كوي و ديار

كه ببيني همه جا ليلي هست

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 14:11  توسط سهند  | 

سلام دوستان

مدتي بود يه علت مشكلات زياد به وبلاگم سري نزدم .اميدوارم پوزش مرا بپذيريد.

 عيد غدير را به تمامي شما عزيزان تبريك مي گويم.

 يا علي رفتم بقيع اما چه سود

هر چه گشتم فاطمه آنجا نبود

يا علي ؛قبر پرستويت كجاست

آن گل صد برگ خوشبويت كجاست

هر چه باشد من نمك پرورده ام

دل به عشق فاطمه خوش كرده ام

حج من بي فاطمه بي حاصل است

فاطمه حلال صدها مشكل است

من طواف سنگ كرده ام دل كجاست

 راه پيمودم بسي منزل كجاست

كعبه بي فاطمه مشتي گل است

قبر زهرا كعبه اهل دل است

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 13:35  توسط سهند  | 

چه كسي مي خواهد من وتو ما نشويم خانه اش ويران باد!

من اگر ما نشوم تنهايم ! 

 تو اگر ما نشويي خويشتني

ز كجا من و تو شور يكپارچگي را در شهر باز بر پا نكنيم

از كجا كه من وتو مشت رسوايان را وا نكنيم !.

 

تو اگر برخيزي  

 من اگر برخيزم  

همه برمي خيزند !

تو اگر بنشيني  

  من اگر بنشينم     

 چه كسي بر مي خيزد؟!  

چه كسي با دشمن بستيزد؟

چه كسي پنجه در پنجه دشمن در آويزد؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 22:30  توسط سهند  | 

 

از درون آب ميشوم

نگاه كن دوري تو چگونه مرا به قعر چاه مي كشاند و

 تنها تصويري گنگ را از من بجا مي گذارد ..

اين شراره عشق است كه مرا به دام مي اندازد

روزي من هم مي آيم

 پر ميكشم به سويت به همان سان كه رفتي

نمي دانم وقتي به استقبالم مي آيي لبانت را خندان

و يا چشمانت را گريان مي بينم

هر چه هست نمي دانم ...

تنها ميدانم دل من بي تابت گشته

تنها خيال و يك قاب عكس كهنه از تو به يادگار مانده

هر چه بود همراه طغيان باد به تاراج رفته

و همان قاب كهنه است كه فضاي خانه امان را جلا داده.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 22:41  توسط سهند  | 

به مناسبت ماه مبارك رمضان

 نوشته زير كه ملقب به مولاست ،فكر مي كنم به وبلاگم زينت مي دهد.

 

 

دنيا عروس دلربا و افسونگري است

كه زود خود را براي خواستگارانش مي آرايد و

 دل تماشاگرانش را به وسوسه و فتنه مي افكند .

 آغاز آن با رنج و پايانش با رها كردن همراه است .

چشمه ي آن سرابي است تيره و تار.

آبگاهش پر گل و لاي ، آرايشش نشاط آور و خيال انگيز.

شكارگري است كه شيفتگانش را به دام كشد و

خدنگ مرگ زايش را به سوي آن پرتاب كند.

 كمند مرگ را به گردنشان بياويزد و آنان را به

 خوابگاه مرگ كه همان تنگناي تاريك و هراسناك گور است،افكند

. تا رو به سويش كني و خواهي كه در آن آرام گيري وبه آسايش رسي.

همچون اسبي وحشي به زيرت افكند .

هر چه بكوشد تا در زير اين گنبد زرنگار ،

از خوشيها سرمست شويد ،

 سرانجام با دلي پرحسرت بيرونتان مي كند.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 16:48  توسط سهند  | 

باغ باران

 

و شايسته اين نيست كه باران ببارد و در پيشوازي دل من نباشد و شايسته اين نيست كه در كرتهاي محبت دلم را به دامن نريزم دلم را نپاشم .         

              چرا خواب باشم ؟

ببخشاي بر من اگر بر فراز صنوبر تقلاي روشنگر ريشه ها را نديدم .

ببخشاي بر من اگر زخم بال كبوتر را نديدم .

             چرا خواب باشم ؟

عبور كدامين افق وسعت انتظار مرا مژده آورد! و هنگامه ي عشق را از دل من خبر داد !

كجا بودم اي عشق؟ چرا چتر بر سر گرفتم .

چرا ريشه هاي عطشناك احساس خود را به باران نگفتم ! چرا آسمان را ننوشيدم و تشنه ماندم !

ببخشاي بر من اي عشق؟ ببخشاي بر من اگر ارغوان را نفهميده چشيدم اگر روي بوته آتش گشودم!.

اگر سنگ را ديدم اما در آيين احساس آواز گنجشك ، نفسهاي سبزينه را احساس نكردم!.

اگر ماشه را ديدم اما هراس نگاه نفس گير آهو به چشمم نيامد .

ببخشاي بر من كه هرگز نديدم نگاه نسيمي مرا بشكفاند و شعر شگرف شهابي به اوجم كشاند و هرگز نرفتم كه خود را به دريا بگويم و از باور ريشه ي مهرباني برويم.

كجا بودم اي عشق ؟ چرا روشني را نديدم !

چرا روشني بود و من لال بودم. چرا كوچه ي رنج سرشار يك شهر در شعر من بيطرف ماند ؟

چرا شعر من بلبل بر دوش يك صبح ميدان و يك انتظار عبث را نفهميد ! چرا در شب يك حضور و حماسه كه مردي به اندازه ي آسمان گسترش يافت دل كودكي را نديدم كه از شاخه افتاد؟

و شايسته اين نيست كه در بهت بيهودگيها بمانم .

تورا ديدم اي عشق و آموختم از تو آغاز خود را !

                    نگاه تو كافيست:

   ‹‹من آموختم ريشه ي رويش باغها را و باران خورشيد را››
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 15:37  توسط سهند  | 

 

توي اين دنياي نامردي يه دختر نابينا بود كه يه پسري را خيلي دوست داشت هميشه ميگفت: اگه من دو تا چشم داشتم واسه هميشه باهات مي موندم ،ولي حالا مي ترسم شايد يه روز ازم خسته شي.

 كاش دو تا چشم داشتم .

يه روز يكي پيدا شد و چشماشو داد به دختره ،دختر وقتي تونست  دوست پسرش رو ببينه ديد كه اونهم نابيناست.

 به پسره گفت :

ديگه نمي خوامت از پيشم برو.

پسره وقتي داشت مي رفت لبخند تلخي زد و با اشك گفت :

مواظب چشمهاي من باش كه خيلي دوستت داشتن.

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 15:36  توسط سهند  | 

 

 

من از باران ، من از امواج ، من از فرياد مي آيم .

 درونم خالي از رنگ است.

 زبانم را خدا داند.

 تو اي انسان منم مهمانت از امروز

فردا

 با تو خواهم بود ،

 در تو اين دل كه تنها شاخه اش مهر است گرامي دار.

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 15:28  توسط سهند  | 

تنها با تو

تنها اي دلنشين ترين و مصاحب لحظه هاي سخت سنگين !

               با من بمان !

چرا كه تنها با توست كه مي توان آسان از مرز اسارتها گريخت و با سكوت چشم و دل همنشين شد.در لحظه هاي با تو بودن به راحتي مي توان آسان از رنگ و رياي زندگي به سرزمين مريم ها و شقايقها گريخت و حتي گاهي مي توان با تودر سكوت حجم انديشه ها فرياد زد و شكايت خود را در اين دنياي بي روح و عاطفه در آينه ي چشمان به تصوير كشيده و خطوط ثانيه ها را با شكست و عمر را كوتاه كرد و به آن سوي زمان سفر كرد.

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 15:14  توسط سهند  |